سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی
چشمها، پیش قراولان دلهایند . [امام علی علیه السلام]
داستان
 RSS 
خانه
ایمیل
شناسنامه
مدیریت وبلاگ
کل بازدید : 44855
بازدید امروز : 10
بازدید دیروز : 10
........... درباره خودم ...........
داستان
مهناز حسینی

........... لوگوی خودم ...........
داستان
............. اشتراک.............
  ........... طراح قالب...........


  • داستان اول ....

  • نویسنده : مهناز حسینی:: 87/8/18:: 12:25 صبح

    نشسته بودم با ولع

    خاصی سیگارم رو میکشیدم و طبق معمول به جمعیت بی پایان خیره بودم. همیشه با دیدن

    این همه جمعیت که توی هم میلولیدن اولین سوالی که از خودم میپرسم اینه که هدف ما از

    زندگی چیه؟ (و هرگز هم به جواب نرسیدم) اخمام توی هم بود با هر کامی که از سیگارم

    میگرفتم لذت عجیبی میبردم سیگارم تموم شد با تخصص خاص و تحصیلات عالیه که در پرتاب

    ته سیگار دارم زدم تهش یه قوس قشنگ و چرخش خوشگلی گرفت افتاد دقیقا جایی که

    میخواستم بعد یه لبخند زدم آروم گفتم یه سیگار دیگه تموم شد پس یه قدم به مرگ نزدیک

    تر! همون موقع 3 تا پسر عرب اومدن نشستن میز بغلی جلوی دید من بودن صداشون رو هم

    واضح میشنیدم شاید حواسشون به من نبود شایدم فکر میکردن من اروپایی ام عربی حالیم

    نمیشه!.تو دلم گفتم

     پسر تو توی قبرم

    بری بازم آرامش نداری! همینطور که صحبت میکردن یکی از پسرا زد روی شونه بغلی به پشت

    سر من خیره شدن چند ثانیه بعد اون یکی هم همین کارو کرد به خودم گفتم پشت سر من چه

    خبر شده اینا نگاه میکنن؟ برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم دیدم بجز این 3 تا خیلی از

    پسرایی که اونجا بودن هم دارن نگاه میکنن سریع چشمم چرخید اونور تر دیدم بابا حق

    دارن! 2 تا دختر از یه مرسدس بنز

    کلاس پیاده شدن

    داشتن میرفتن داخل رستوران با هر قدمی هم که میرفتن همه چشمها میچرخید البته بازم

    حق داشتن چون خودمم اونا رو دیدم یه جوری شدم یکی شون موهای براق و بلندی داشت تا

    نزدیک باسنش میرسید یه تاپ و دامن قرمز خوشرنگ تنش بود پوست خیلی برنزه شده با یه

    کفش پاشنه بلند مشکی که بندهاش رو دور صاق پاهاش بسته بود قدش نسبتا بلند بود بدنش

    فوق العاده بود فقط یکمی باسنش نسبت به بدنش فیت نبود یعنی شاید 1سایز بزرگ تر بود

    صورتش هم که نگم بهتره! واقعا جذاب و بی نظیر بود اما اون یکی که توی اون چند ثانیه

    نگاهم بیشتر روی اون چرخیده بود موهاش رو پشت سرش با ظرافت بسته بود یه دونه از این

    سیخ های سفید که زنا توی موهاشون میزنن و نمیدونم اسمش چیه توی موهاش بود یه لباس

    یکسره مشکی حریر تنش بود که روش گلهای مشکی مخمل داشت لباسش که تا یه وجب زیر

    زانوهاش بود یه چکمه مشکی هم پاش بود پوستش خیلی سفید بود (برای همینم ست مشکی زده

    بود) بدنش کاملا فیت بود انگار همین الان از بازار مانکنها اومده! سفیدی بدنش از

    زیر لباس حریرش معلوم بود و واقعا یه چیز عجیب و فوق العاده ای شده بود چهرش خیلی

    گیرا تر خوشگل تر از کناریش بود ولی چون توی اون چند ثانیه فقط محو بدنش بودم

    نتونستم به صورتش دقت کنم و ریزش رو ببینم. رفتن داخل رستوران ولی کله بیشتر پسرا

    همچنان به در بود! یه نیشخندی زدم و خودم رو جم و جور کردم برگشتم به صورت اون 3 تا

    نگاه کردم خندم گرفت! یکیشون گفت آی قلبم! یکم گذشت یهو یکیشون گفت بیاین شرط بندی

    اون 2 تا گفتن چه شرطی؟ پسره خندید گفت هرکی تونست با یکی از اون 2 تا سر صحبت رو

    باز کنه صمیمی شه شرط رو برده جایزه اش هم بازنده ها باید نفری 1000 درهم بزارن وسط

    اون 2تا یکمی فکر کردن خندیدن گفتن همه نفری 1000 درهم بزارین وسط شرط بندی شروع

    شد! خودم واسم قضیه جالب شده بود یه سیگار دیگه روشن کردم با دقت نگاه میکردم ببینم

    چیکار میکنن اون 2 تا دختر از در رستوران اومدن بیرون (شبا که گرمای هوا فروکش

    میکنه هوای بیرون خیلی خوب میشه) رو یه میز نشستن مشغول صحبت شدن منم پاشدم صندلی

    رو چرخوندم سعی کردم جوری بشینم که توی دید اونا نباشم یه کام سینگین از سیگارم

    گرفتم چشام رو تنگ کردم با دقت نگاه میکردم یکی از اون 3 تا پسرا پاشد رفت سمتشون

    مشغول صحبت شدن پسره همچین یکم میخندید ولی دخترا اخم کرده بودن! 5 دقیقه بعد پسره

    پاشد با اشاره عذر خواهی کرد اومد نشست سر جاش! یه پوزخند زدم به خودم گفتم اینا چه

    دل خوشی دارن! همین مونده دخترا با اون همه کلاس و تشکیلات به همین سادگی جلوی 1000

    نفر ملت به تو خیکی راه بدن! پسره که رفته بود اونجا گفت اینا عرب نبودن عربی هم

    صحبت نمیکردن! (تو دلم خندیدم گفتم این چقدر دلش خوشه) پسره ادامه داد باهاشون

    انگلیسی صحبت کردم فکر کنم ایرانی بودن هر جوری هم خواستم صحبت کنم نشد آخرش گفتم

    ببخشید شما شبیه یکی از دوست دخترهای قبلیم بودین اشتباه گرفتم بعدم عذر خواهی کردم

    اومدم.یه کام دیگه از سیگارم گرفتم بهش خیره شدم یه دشتاشه (همون لباس سفید و گشاد

    که عربها تن میکنن) تنش بود 2 تا موبایل از گردنش آویزون بود یکم هم فربه (چاق) بود

    سرم رو انداختم پایین به زمین خیره شدم.یکم گذشت نفر دوم هم رفت همین اتفاق افتاد

    برگشت زدم زیر خنده به خودم گفتم بابا من اگه این اعتماد به نفس رو داشتم الان

    حداقل با تارا رید رفیق بودم! یکمی به اون پسر اولی که بیشتر صحبت میکرد شرط هم اون

    گذاشته بود خیره شدم نگاش افتاد روی من چشام رو تنگ کردم بهش اشاره کردم بیا پاشد

    اومد سمتم به عربی بهش گفتم اگه من رفتم باهاشون صحبت کردم چی؟ از تعجب چشماش شد 6

    تا یکم مکث کرد گفت داشتی گوش میکردی؟ خندیدم گفتم نه داشتم گوش میکردم! صندلی رو

    زد کنار نشست کنارم گفت خب اگه اینکارو کردی شرط رو تو بردی نفری 1000 درهم به تو

    میدیم مکثی کردم گفتم من پول نمیخوام شما ها چشمتون دنبال هم نژاد منه اگه من شرط

    رو بردم باید یه دختر عرب واسه من جور کنین. دختره باید عرب اصیل باشه (عربهای اصیل

    همه غیرتی هستن با غیر عرب دوست هم نمیشن!) .خندید زد رو دستم گفت با مزه بود! گفتم

    جدی میگم شرط من همینه یکم با تعجب نگام کرد گفت اینا هم نژاد تو هستن معلومه شانست

    از ما بیشتره یکمی نگاش کردم گفتم شرط من همونه اگه میتونی از پسش بر بیایی شرط

    بندی میکنیم اخمی کرد با تردید گفت اگه باختی چی؟ مکثی کردم گفتم نفری 1000 درهم

    بهتون میدم خندید گفت منم مثل تو پول لازم ندارم! اگه باختی باید یه دختر ایرانی

    واسمون بیاری یه لحظه اعصابم ریخت بهم رفتم بزنم تو اون کله کیریش خواهر مادرش

    پیوند بخوره باز بیخیال شدم اخمی کردم دیدم بحث حیثیتی و رو کم کنی شده گفتم قبول!

    گفت شروع کن یکمی نگاش کردم گفتم پاشو برو سر میز خودتون من حواسم رو جمع کنم خندید

    گفت باشه پاشد رفت.اول پشیمون شدم از کاری که کردم ولی باز به خودم گفتم به درک

    غلطیه که کردم حالا به فکر بعدش باش!

    با تردید یه نگاهی

    به دخترا انداختم متاسفانه جای صندلیم رو که عوض کردم از دید اونا اومدم بیرون دید

    خودم هم کور شده بود نمتونستم به چشماشون خیره شم ببینم چه غلطی باید بکنم! آروم از

    جام پاشدم سینی غذا رو گرفتم رفتم سمتشون همه داشتن 6 چشمی بهم نگاه میکردن کنارشون

    واسادم به فارسی گفتم عذر میخوام میشه چند لحظه اینجا بشینم؟ دخترا دیدن فارسی صحبت

    کردم یکمی جا خوردن با تردید یه نگاهی از پایین تا بالام انداختن چیزی نگفتن منم با

    پر رویی بی نظیری که دارم سینی رو گذاشتم روی میز صندلی رو آروم زدم کنار نشستم یه

    نگاهی به دو رو برم کردم وای همه داشتن بهم نگاه میکردن یکی نبود بگه به شما ها

    چه؟! تا نشستم روی صندلی یهو اون دختره که لباس مشکی تنش بود با لحن تندی گفت کی

    گفت شما بشینین؟ (خدا رو 100 هزار بار شکر کردم که کنارمون چند تا خارجی بودن

    ایرانی نبود بفهمه چی میگیم) آروم گفتم من جسارت نکردم فقط دیدم سرپا عرضم رو

    خدمتتون بگم یکمی نادرسته همه نگاه میکنن واسه همین نشستم ماشالله اونقدر جلب توجه

    دارین که همه یه چشمشون پیش شماهاست لباس مشکیه اخمی کرد اون لباس قرمزه آروم خندید

    گفت ماشالله سرزبون! سرم رو انداختم پایین گفتم اختیار دارین عارضم خدمتتون که

    راستش من یه غلطی کردم یه مشکلی پیش اومده که فقط به دست شما حل میشه! بعد بهشون

    یکم خیره شدم خودم باورم نمیشد اینا دیگه چی بودن؟ لباس قرمزه پوست صورتش هم کاملا

    برنزه بود چشمای آبی تیره داشت موهاش کاملا مشکی براق ابروهای کمانی خشگلی داشت

    بینی خوش فرم و کوچیک لبای گوشتی خیلی قشنگ گونه هاش هم سرخ و برجسته بودن نگام رفت

    روی لباس مشکیه که از اولش هم چشمم رو گرفته بود موهاش خرمایی بود که با همون سیخ

    سفیدها به ظرافت بسته بود ابروهای نازک و ناز موژه هاش بلند و جدا بودن چشمای مشکی

    و خمار داشت بینش رو یه جوری عمل کرده بود خیلی نوک تیز و خیلی سر بالا! لبای

    کوچولوی قرمز خون با برق لبی که زده بود یجورایی مثل لامپ 100 نور داشت! گونه هاش

    هم مثل اون یکی برجسته و سرخ بودن ولی این چون برنزه نبود خیلی سفید بود لب و گونه

    هاش بیشتر نشون میدادن یه لحظه ماتم برد بهشون! لباس مشکیه با تندی نگام کرد گفت

    پاشو برو مزاحم نشو اینجا سیرک نیست اشتباه گرفتی یهو گفتم من توضیح میدم شما فرصت

    بدین اگه حرف بدی زدم خودم زودتر میرم.لباس قرمزه که یکم مهربون تر و خندون تر بود

    گفت خب باشه بگو گوش میدیم.یه مکثی کردم گفتم ببینید بحث حیثیتی سر نژاد پرستیه!

    لباس قرمزه آروم خندید گفت ببخشیدا جنگ جهانی دوم تموم شد الان سومیش تو راهه نژاد

    پرستی چیه!؟ یکمی نگاش کردم گفتم بزارین از اول بگم ببینین…. بعد کل ماجرا رو

    براشون توضیح دادم اونا هاج و واج منو نگاه میکردن تموم که شد همچنان با تعجب نگام

    میکردن لباس مشکیه اخماش رو کشید گفت خودت با زبون خوش میری یا نه؟ یه لحظه تو دلم

    به خودم گفتم هر کاری میتونی بکن که فرصت آخره اینبار نشه شرط رو باختی! گفتم

    ببخشید حرف من هنوز تموم نشده بعد یکم نگاشون کردم ادامه دادم ببینین الان اگه من

    پاشم برم میفهمن شرط رو باختم از هم نژاد خودم دفاع که نکردم هیچ تازه باید یه دختر

    ایرانی هم به دامشون بندازم آخه این درسته؟ یه نگاه به اون خیکی بندازین؟ حق نداشتم

    بخاطر این شرطی که با دوستاش بسته بود سر هم نژاد من نارحت شم؟ (دروغ پشت دروغ

    میاد!) یکمی نگام کردن لباس قرمزه گفت خب الان ما باید چیکار کنیم؟ گفتم هیچی لباس

    مشکیه چشاش رو تنگ کرد گفت اگه دوست داری میتونیم بریم وسط برقصیم ها؟ آروم خندیدم

    گفتم ببخشید من رقص بلد نیستم بدتر ضایع میشیم! چشاش گرد شد گفت وای این دیگه کیه

    آروم گفتم شما هیچ کاری نمیخواد بکنین فقط همینجوری این 1 لقمه غذا رو با هم کوفت

    میکنیم یعنی کوفت میکنم بعد پاشیم بریم کافیه این خیکی ها شرط رو میبازن ما نژاد

    پرستیمون ثابت میشه! لباس قرمزه آروم خندید گفت عجب سوژه ای هستی تو! لباس مشکیه

    یکمی چپ چپ نگام کرد گفت یه شب خواستیم بیاییم بیرون ببین چیکارش کرد منم یه نگاهی

    به اون 3 تا پسر عرب کردم گفتم تو قبرم برم بازم آرامش ندارم! یکمی همدیگه رو نگاه

    کردیم لبخندی زدم دستم رو بردم جلو گفتم آرا هستم لباس قرمزه که مهربون و خنده رو

    تر بود دستش رو آورد جلو دست داد گفت الناز بعد دستم رو بردم طرف اون لباس مشکیه با

    اکراه دست داد اخمی کرد گفت سانیا گفتم خیلی خوش بختم بعد به اون پسرا نگاه کردم ،

    دیدم چشاشون شده 6 تا خیره شدن به ما! یکم خندیدم به دخترا گفتم مرسی از اینکه

    برتری نژادمون رو جلوی این خیکی ها ثابت کردین! الناز خندید زد رو شونه سانیا باهم

    نگاهشون رو چرخوندن روی اون پسر عربه که ران مرغ رو گرفته بود بلا نسبت آقای گاو با

    حرص داشت گاز میزد بعد به من نگاه کردن با سر تایید کردن آروم زدن زیر

    خنده!<BR>همینطوری با الناز و سانیا مشغول صحبت بودیم دیگه یکمی صمیمی تر شده بودیم

    منم باهاشون چند تا شوخی کردم خندوندمشون از غریبگی در اومده بودیم! هرچند سانیا

    همچنان با اخم و غیظ منو نگاه میکرد.الناز گفت یکم از خودت بگو گفتم ای بابا نگم

    بهتره آروم گفت چرا؟ یه آهی کشیدم گفتم ای روزگار بعد سرم رو انداختم پایین ادامه

    دادم شما فکر کردین من کی ام؟ من 1 سال پیش وام کم سود گرفتم این شلوار و پیرهن و

    کفش رو خریدم بعدم مشغول شدم به شغل شریف تکدی گری (گدایی) قبل از اینکه این وام رو

    بگیرم میدون ماهی و هتل کلاریج و بازار مرشد تکدی گری میکردم بعد که خدا لطف کرد

    اون وام رو گرفتم این لباس های گرون رو خریدم رفتم بالاشهر سمت هتل رویال میراج و

    جمیرا و از این حرفا الانم شکر خدا در آمدم بد نیست قسط وام لباسام رو در میارم یه

    چیزم میمونه تهش جمع میکنم ماهی 1 بار میام اینجا گوشت مرغ بخورم! الناز هاج و واج

    نگام میکرد سانیا پوزخندی زد گفت راست میگی؟ سرم رو تکون دادم گفتم بله.همون موقع

    اون پسر عربه یکی از موبایل هاش رو از گردنش در آورد به دوربینش اشاره کرد 2 زاریم

    افتاد با سرم تایید کردم به الناز گفتم شما ازین موبایلها دارین عکس میگیره؟ خندید

    گفت آره چطور؟ گفتم میشه ببینمش؟ تا حالا از نزدیک ندیدم الناز و سانیا با وحشت منو

    نگام میکردن مونده بودن حرفام راسته یا دروغ! ولی خودم کف کردم چطوری فیلم بازی

    میکردم تو دلم گفتم سینماهای هالیوود به اینجا نقل مکان کردن! الناز با تردید

    موبایلش رو از کیفش در آورد یه نوکیا 9500 بود با یه حالت خاصی گفتم از کجاش عکس

    میگیره؟ خندید لنزش رو نشون داد گفت اینجا ولی باورم نمیشه راست بگی یکم سرم رو

    تکون دادم گفتم مرسی بیشتر از این اعتماد به نفس ندین بهم جنبه ندارم باید با

    واقعیت های تلخ زندگی کنار بیام سانیا یه پوز خند دیگه زد گفت بهتم میاد یه نگاش

    کردم (تو دلم گفتم حیف که کارم پیشت گیره بچه پر روی از خود راضی) بعد به الناز

    نگاه کردم گفتم ببخشید میشه یه عکس ازم بگیری؟ تا حالا با موبایل عکس نگرفتم! با

    تردید یکمی خندید گفت آخی گناهی بزار با موبایل سانی (سانیا) بگیرم بهتر میندازه

    بعد از کنار کیف سانیا یه موبایل سونی اریکسون برداشت ازم یه عکس گرفت به دو رو برم

    نگاه کردم دیدم همه دارن نگامون میکنن خندم گرفته بود سریع به اون پسر عربه نگاه

    کردم خندید یه بوس فرستاد منم از زیر میز یه بیلاخ دادم لبخندی زدم. الناز و سانیا

    یکم بهم نگاه کردن سانیا با اخم سکوت کرده بود الناز گفت پس چرا بینیت این شکلیه؟

    میخوایی بگی عمل نکردی؟ زدم زیر خنده گفتم شوخی میکنی؟ به جون خودم فابریکه عمل

    چیه؟ من اگه اونقدر پول داشتم که الان اینجا نبودم الناز خندید گفت کجا بودی؟ یه

    آهی کشیدم گفتم ای بابا نگم بهتره ولش کن ولی اولین کاری که میکردم این بود که قسط

    وام لباس هام رو صفر میکردم که این همه تکدی گری میکنم پولش تو جیب بانک نره الناز

    زد زیر خنده خودم باورم نمیشد این همه دروغ از کجا در میومد! واقعا که چوپان دروغ

    گو باید اصلاح بشه آرای دروغ گو! یکمی سرم رو تکون دادم همون موقع یهو موبایلم زنگ

    خورد گفتم

    این دیگه چیه!

    الناز با تعجب نگام کرد گفت صدای موبایل توئه؟ آروم گفتم آره یادم رفت بگم یکم از

    پولهایی که جمع کرده بودم رو باهاش یه سیمکارت ارزون قیمت و یه گوشی دست 2 خریدم یه

    نگاهی کرد گفت آهان خب چرا جواب نمیدی؟ لبخندی زدم گفتم ولش کن حوصله شو ندارم با

    تردید نگام کرد گفت میگم چرا صداش اینجوریه؟ یه جورایی پخشش مثل گوشی های مدل بالا

    میمونه؟ آروم خندیدم گفتم نه بابا فکر میکنی هزار تا بامبول در آوردم اینجوری شده!

    سانیا به حالت مسخره کردن خندید منم تو دلم حرص میخوردم! الناز لبخندی زد گفت شمارت

    چنده؟ خندیدم گفتم ای بابا ازین ارزون هاست اونم با قسط از یه ایرانی گرفتم گفت

    حالا بگو چنده؟ میخوام ببینم شماره یه گدا چه جوریه! چشام گرد شد خنیدیدم گفتم

    شماره مگه گدا و پولدار داره؟ یه شماره معمولیه دیگه.خندید گفت راست میگیا ولی خب

    حالا که حرفش شد تو بگو؟ (تو دلم گفتم وای تیم بگا رفت شمارم رو بگم نمیگه این

    شماره عجیب غریب و رند خدا تومن پولشه؟) یه مکثی کردم گفتم باشه آخر میگم الان روم

    نمیشه یه جوری نگام کرد گفت باشه! سانیا با اخم و غیظ بهم یه نگاهی کرد گفت سیگار

    میکشی؟ گفتم آره میشه بهم بدین؟ با اکراه از کیفش یه سیگار در آورد یکمی چشام رو

    گرد کردم گفتم وای از این سیگار خوشگلا! همیشه پشت شیشه مغازه ها دیده بودم ولی

    باورم نمیشه یه سیگار گرون قیمت میکشم! الناز خندید سانیا یواش گفت ایش! الناز و

    سانیا هم یه سیگار گرفتن الناز گفت سانی فندکت رو بده؟ سانیا گفت ته کیفمه سختمه در

    بیارم خودت نداری؟ من احمق خل و چل هم جو گیر شدم گفتم من دارم! دست کردم تو جیبم

    یهو برق 3 فاز گرفت منو! (توی دلم گفتم ای وای زیپو با بدنه طلا سفید میخوایی در

    بیاری؟ خیلی خری خراب کردی رفت! زود جمش کن خاک بر سر) یه خنده کردم گفتم ببخشید

    مثل اینکه جا گذاشتمش همرام نیست سانیا طبق معمول یه نگاه خشم ناک بهم کرد الناز

    گفت آخی عیبی نداره من دارم دست کرد از کیفش فندکش رو در آورد سیگارامون رو آتیش

    کرد.موقع سیگار کشیدن یه نگاه به اون 3 تا پسر عرب کردم خندیدن شصتشون رو آوردن

    بالا اشاره کردن منم دوباره از زیر میز یه بیلاخ نشون دادم! سیگارمون تموم شد سانیا

    گفت الناز پاشو بریم دیر میشه الناز خندید بهم نگاهی کرد گفت خب ما باید بریم گفتم

    وای مرسی چقدر لطف کردین احساس غرور میکنم واقعا ممنون الناز خندید گفت خواهش .

    سانیا هم به زور یه لبخندی زد از جاشون پاشدن که برن به الناز گفتم ببخشید میتونم

    شماره شما رو داشته باشم؟ گفت چطور؟ سرم رو انداختم پایین گفتم گاهی اوقات گیر

    بازار میشه تکدی گری نمیشه کرد گرسنه میمونم میشه یه کمکی بهم بکنید؟ خندید گفت

    باشه تو هم واسه ما دعا کن!!! (خودم باورم نمیشد چی میگفتم! فقط دروغ پشت دروغ

    میومد و میرفت) آروم گفتم چشم بعد شمارش رو نوشت داد بهم گفت هر موقع کمک خواستی به

    خودم زنگ بزن شماره رو گرفتم گفتم الهی خدا خیرتون بده الهی خوشبخت بشین ممنون از

    محبتتون خندید گفت خواهش بعد دستش رو آورد جلو باهام دست داد سانیا هم باهام دست

    داد خداحافظی کردیم رفتن موقعی که میرفتن همه پسرا هاج و واج منو نگاه میکردن آخه

    دیدن شماره هم گرفتم ازشون دیگه آخرش بود! به اون 3تا پسر عرب نگاه کردم یه چشمک

    زدم خندیدن آروم دست زدن برام نگام رفت اونور سانیا و الناز سوار همون مرسدس بنز

     کلاس شدن رفتن منم

    سریع رفتم پیش اون 3 تا گفتم خوب اینم از من حالا شرط رو باختین باید بدین! پسره که

    باهاش شرط بسته بودم پاشد زد رو شونم گفت فکر نمیکردم اینقدر حرفه ای باشی خیلی خوب

    بود خندیدم گفتم بیخیال حالا شرط من رو کی میدین؟ خندید گفت عجله نکن فعلا باهمیم

    زدم رو شونش گفتم من آرا تو؟ خندید گفت جاسم باهاش دست دادم گفتم جاسم من شام که

    نخوردم بشین یه شام هم با هم بخوریم حال کنیم خندید گفت 10 تا شام هم بخوایی

    میخوریم همش هم به حساب من خندیدم گفتم بابا منم این شکم رو داشتم تا صبح میخوردم...


    نظرات شما ()


  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ